سلام یکی از دوستان که به وبلاگ من سر می زنند و در ایران زندگی نمیکنند در وبلاگشان خاطرات جالبی نوشتند و من هم هوس کردم گاهی اوقات خاطره بنویسم
۱۸ ساله بودم که یکی از همکلاسی هایمان به نام مریم با پسر خاله همکلاسی دیگر (که سودابه نام داشت) ازدواج کردن
پسره خیلی خوش تیپ و پولدار بود و ما هم در اون سن کلی حرصمون گرفته بود که این سودابه احمق !!!! چرا مریم را برای پسر خاله اش انتخاب کرده ! (من و سه تا از دوستام )
مریم دختر لوسی بود و همیشه تو کلاس صدای گربه و جوجه و مرغ و خروس در میاورد و همه بهش میگفتن مریم جوجو !!!!!
خلاصه از همه بدتراینکه مریم و سودابه مار ا عروسی دعوت نکردن !!! که این بیشتر لجمان
را در آورد . عروسی مفصلی گرفته بودن و خلاصه یه روز منو سه تا از دوستام برای فوضولی رفتیم
عکاسی که آلبوم عکسش را ببینیم اسم و فامیل مریم را گفتیم و عکاس فکر کرد از مهمونها هستیم
و آلبوم را داد جاتون خالی آلبوم را که باز کردیم شروع کردیم من گفتم خاک به سرت داماد !!!
چرا منو نگرفتی !!! دوستم گفت آخه این مریم خل و چل که مثل بزغاله فقط صدای حیوونها را در میاره
چه به این داماد جیگری و این عروسی مفصل ؟؟ دوست دیگرم گفت حتما داماد مغز خر خورده بوده !!
وتمام مدت تماشای آلبوم به مدت ۴۵ دقیقه به مریم و سودابه و داماد دری وری گفتیم بعد ازاینکه آلبوم
را بستیم حساس کردیم دو تا آقا پیش ما نشسته بودن و ما متوجه نشدیم یکیشون که خیلی
خوش تیپ بود بلند شد و گفت مرسی از مرحمتتون میشه آلبوم ر ا بدهید چون بنده داماد هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!! 



و آقای بعدی که همسر سودابه بود با من سلام و علیک کرد و گفت چطورین سمیرا خانم !!!؟؟؟؟
فقط دلم می خواست آن لحظه زمین دهن باز میکرد و ما چهار تا را قورت میداد !!!!!
خلاصه با لبخند ما را بدرقه کردند و خدار ا شکر که من دیگر هیچوقت مریم و سودابه را ندیدم چون به
تهران آمدم و گرنه چطوری توی صورتشان نگاه میکردم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نتیجه اخلاقی :
غیبت بکنید !!! ولی موقع غیبت مواظب دور و برتان باشید !!!!!