تبليغاتX
1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> روزهای سبز




















روزهای سبز

اجتماعی

سلام یه خبر خوب من مرمر را پیدا کردم  از رکسانا شیده و حمیرا و نشاط  هم ممنون

به این شیده خانم گفتم یکی را درفیس بوک ببین  برام نوشته دیدمش همونی که میانساله و ۴۵

سالشه شیده من تور ا می کشم میانسال چیه؟؟ از اون روز تا حالا افسردگی گرفتم من میانسال نیستم احساس یه دختر شیطون ۲۰ ساله را دارم   دیروز رفته بودم سراغ عکسها ی قدیمی دوران

راهنمایی و دبیرستان بطور اتفاقی یه نامه پیدا کردم که بعد از خوندنش کلی خندیدم نامه مربوط به

سال ۶۴ دبیرستان فروغ بود از اونجایی که من تقریبا انشا خوب مینوشتم ( تعریف از خود!!!!!)

چند تا از بچه ها که دست تو نامه عاشقانه نوشتن داشتن از بنده خیلی کمک میگرفتن البته متن

کل نامه هارا بنده  مینوشتم و اونا پاکنویس میکردن !!!!! یه روز یکی از بچه ها (لیلا) اومد و بهم گفت

سمیرا یه رازی میخوام بهت بگم من با پسر داییم عقد کردم واون برای سربازی رفته مراغه من یه نامه براش نوشتم می شه تو بخونی و اصلاحش کنی !!!!! و من شب یواشکی نامه را بردم خونه و خوندم:

متن نامه :

اسماعیل جان سلام تو میدانی از روزی که رفتی مراغه من دلم تنگ است آخر من تو را دوست دارم

حالت چطور است خوبی ؟ مراغه خوب است ؟ هوای مراغه سر د  است !!!!!!؟ لباس زیاد بپوش

من تو را دوست دارم  محصولات مراغه چیست ؟ انشالله در هوای سرد مراغه سرما نخوری لباس زیاد بپوش. و اگر سرما خوردی حتما سوپ بخورچون من تو را خیلی دوست دارم

نمک در نمکدان شوری ندارد    دل من طاقت دوری ندارد  گل سرخ و سفیدو ارغوانی  فراموشم نکن تا

میتوانی       لیلا

صبح نامه را بردم و گفتم خاک برسرت با این نامه عاشقانه (تی سرو مچه تخته سر بنم )دیدم ناراحت شد گفتم آخه الاغ این چه نامه عاشقانیه برات می نویسم ولی به شرط اینکه این نامه را بدی به من

گفت :(کریعنی دختر  می خوای منو دست بندازی گفتم نه یادگاری نگه میدارم )

خلاصه برای اسماعیل بنده نامه عاشقانه نوشتم :

در نیمه شب ترنم باران تبسم تو را در هنگام وداع بیاد می آوردو غم غربت تو لحظات تنهایی مرا به

غبار خاکستری مزین میکند من عشق تو را هدیه و موهبت الهی  میدانم   و تو با بهار با بوی اقاقیها

باز خواهی گشت و بر دلتنگی من در غروب روهای جمعه چیره خواهد شد و  من یک سبد گل عشق را به تو تقدیم خواهم کرد( دیگه نمیدونستم برای اسماعیل چه بنویسم !!!!!!!)

و در بیت آخر یه شعر از سهرا ب سپهری نوشتم   برترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حدثه عشق تر است

گفت  کر دستت درد نکنه و بعد از سالها یک بار تو میدون شهرداری رشت دیدمش ۲ تا بچه داشت بعد از کلی روبوسی بهش گفتم به اسماعیل گفتی نامه را من نوشته بودم

گفت آره اونموقها خودش فهمیده بود اینم از یک نامه قدیمی!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:37 توسط سمیرا| |

سلام وقتی به وبلاگ من سر میزنید اسپیکرها را روشن کنید آهنگهای ملایم را گوش کنید و لذت ببرید
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:25 توسط سمیرا| |

آن خیابان بی انتها بود

و در یک روز پاییز در یک خیابان بی انتها و پر از ابهام تو در برگهای زرد پاییزی گم شدی

کاش می شد یک روز

زیر باران بدون چتر  روی برگهای پاییزی قدم  گذاشت

و طعم خیسی باران و حس خش خش برگها را در خاطر سپرد

کاش آسمان همیشه ابری بود

کاش همیشه باران می بارید

و من نقش زیبای تو را در قطرات باران می جستم

کاش کسی دل مرا نقاشی میکرد و شاید

این نقاشی را باد پاییزی با خود نمی برد

آن خیابانی که تو رفتی و من نظاره گر رفتن تو بودم

انتهایی نداشت

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:22 توسط سمیرا| |

سلام من نتونستم وارد فیس بوک بشم ولی توسط دوستم شیده تونستم یک عالمه دوستای زمان

راهنمایی و دبیرستان را پیدا کنم   و از پیدا کردنشون خیلی خوشحالم  فقط نمی دونم چر ا این سالهایی که رشت بودم و دبیرستانم را عوض کردم و با یک تلفن یا یک تاکسی می تونستم ازشون سراغ بگیرم این کار را نکردم !!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون بشه چند روزه دارم به این موضوع فکر می کنم که دوستی فقط قدیمیش خوبه ولی چرا ما آدمها

هر چیز را در زمان خودش قدرش ر ا نمی دونیم حتی وقتی رفتم تهران می تونستم یه جور ی خبر بگیرم

ولی چرا این کار را نکرد م خود م هم در عجبم خلاصه اینقدر احساس خوبی دارم که  عکسهاشون را میبینم

و یه سوال همه اونهای که رفتن خارج از کشور خوش تیپ و خوش هیکل موندن !!!!!!!!!!ولی ماها اینجا

به خرس می گیم زکی !اینم یه سوال دیگه ؟ خلاصه هر کس به وبلگ من سر میزنه اگر آدرسی از دوست

و آشنایی داشت به من بده مدتها است به فکر مرمر ناصرانی پور و الیزا افشان فر هستم  دلم برای مرمر

خیلی تنگ شده من اینهار ا نوشتم که بدونین وقتی کسی دور وبرتونه قدرش را بدونین وقتی دور شدن

فقط یه عکس  و یه نامه آدمو دلتنگ تر می کنه بای

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:56 توسط سمیرا| |

سلام دختر من هدیه امسال رفته کلاس چهارم ابتدایی و درساش نسبت به پارسال سختر شده دیروز

گریه کنان اومد پیشم :

مامان  چیه ؟ چرا اینطوری داری اشک میریزی ؟

من دیگه نمیخوام درس بخونم خوندن نوشتن که یاد گرفتم ضرب  و جمع و تفریق هم بلدم این علوم

و اجتماعی و جغرافیا را هم دوست ندارم واسه چی دیگه برم مدرسه  دیگه در این حد درس خوندن بسه

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم مگه میشه مامان بیکار بشینی خونه چیکار کنی گفت یا سی دی نگاه می کنم یا نقاشی می کنم !!!!!!!!!!!!

گفتم  خوب فردا میریم مدرسه پرونده تو می گیرم یک میلیون و دویست هزار تومنم را هم پس می گیرم

بیسواد می مونی تو خونه( فکر کردم خیلی ناراحت می شه ) گفت آره مامان بیا پول را برداریم بریم

تایلند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و یکهو روش روانشناسانه را کنار گذاشتم و چنان جیغی زدم که بچه ترسید

گفتم  دیوانه شدی مگه آدم پول و وقت تحصیلش را با این فکرهای چرت و پرت هدر نمیکنه برو درست را

بخون و با گریه رفت شروع کرد به علوم خوندن و راستی اینهمه درس چرت و پرتی که از اول ابتدایی

می خونیم بجز خوندن و نوشتن و ضرب  وتقسیم بقیه اش یاد مون هست ؟!!!! مثلا زمین شناسی

دورانهای زمین  فسلیها   نوع ابرهای استراتوس و کومولوس شاهان ساسانی واشکانی  عمود منصف

ریاضیات جدید  طفلک بچه حق داشت براش چایی ریختم و بایک عالمه پشمک بردم  بوسیدمش و گفتم

مامان شاید حق با تو باشه ولی درس خوندن اجباریه و نمی شه نخوند !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:21 توسط سمیرا| |

 کاش آسمان ابری بود

کاش باران  می بارید

و من بدون چتر مانند روزهای کودکی زیرباران خیس می شدم کاش باران همه آدمها را خیس میکرد

و بدیها و دور نگیهار ا می شست کاش روزهای کودکی مثل یک رویا قابل تکرار بود

کاش حس عاشقی روزهای جوانی کم رنگ نمی شد کاش همه آدمهای آن روزها دریک باغ پر از

گل یاس زیر باران باز با هم بودند

کاش رنگ سبز شهر سبزم هنوز به سبزی همان روزها بود

کاش باران می بارید

و من زمزمه میکردم :

زیر باران باید رفت

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت ..............

 و من باران  این شهر را دوست ندارم بارا ن تهران بوی خاک دارد

بوی روزهای کودکی در آن بی معناست .......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:45 توسط سمیرا| |

سلام دیروز داشتم سریال کارآگاه پوارو را نگاه میکردم چقد ر لغت سلولهای خاکستر ی مغزش را تکرار

میکرد و انصافا با اون سلولها چقدر به نتایج درست میرسید البته من فکر می کنم اینها در حد یه فیلمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!! چون اکثر ما دوست داریم مغزمان را آکبند نگه داریم یا یه کمی ازش استفاده

کنیم در حد نو دست دوم !!!!!!!!!!!!!!! که خدای نکرده  وقت تحویل به اون دنیا خیلی ازش کار نگرفته باشیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می دونید حتی انیشتین هم از نصف سلولهای مغزش استفاده نکرده بود !! وای به حال ما

وقتی فکر می کنم می بینم خدا چقد ر به ما لطف داشته توانایی یادگیر ی چند هزار چیز را به ما

فقط با استفاده از چند تاسلول داده ولی کیه که استفاده کنه !!!!!!!!!!۱

مثلا ما می تونیم در هرسنی تمام آلات موسیقی را یاد بگیریم

ما می تواینم روزهای متمادی بهترین کتابها را بخوانیم

ما می توانیم ورزشهای مختلف یاد بگیریم

ما می توانیم ساعتها در اینترنت به دنبا ل یه ویروس یا میکرب و یا بیمار ی بگردیم و مطالعه کنیم

ما میتوانیم ساعتها در آزمایشگاهها واکسن های بیماری بسازیم

و ما به توان بی نهایت می توانیم ....................

ولی بیشتر آدمها از این سلولها برای غیبت - زیر آب زنی - در آوردن پول به هر طریقی- اذیت کردن

مردم آزاری- چاپلوسی و...... استفاده میکنن اگر دروغ میگن بگین دروغ  میگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

بابا این سلولهای خاکستر ی حیفن از آکبندی درشون بیاریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:13 توسط سمیرا| |

نه اشتباه نکنید من از آقا مخملباف چیزی ندزدیدم !

نوبت عاشقی اسم کتا ب و فیملم آقای مخملبافه ولی امروز صبح اومدم کارت بزنم دیدم یکی از دوستام

شدیدا عصبانیه و  برافروخته و قرمز شده بهش گفتم چی شده اول صبح ؟

گفت صبح دیدم دخترم یواشکی داره با موبایل با یه پسری حرف می زنه ( دخترش ۲۰ سالشه )

بعد از دخترم پرسیدم با کی داری حرف می زنی خلاصه بعد از کلی دعوا دختر خر بیشعور من ( از زبان دوستم )

گفته که عاشق شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

نگاهی بهش کردم و گفتم خود خر بیشعورت چه سنی عاشق شوهرت شدی !! نگاهی کرد و گفت ۲۰ سالگی !! ولی من بچه بودم اشتباه کردم !!!!! گفتم چه سنی ازدواج کردی ؟ گفت ۲۱ سالگی ( شوهرش بسیار مرد خوب و محترمیه )  بعد ازم پرسید اگه دختر خودت یه روزی عاشق بشه چیکار می کنی  راستی خیلی سوال سختی بود گفتم نمی دونم؟ یه  چیز طبیعیه ولی نمیدونم ؟؟!!!

راستی  ما آدمها همه به سنی در یک صف در نوبت عاشقی می مونیم و عاشق می شیم خودمون

مادرها مون پدرهامون مادربزرگ هامون پدر بزرگ هامون وووووو  .........

ولی وقتی این نوبت عاشقی به بچه هامون می رسه دوست داریم بچه هامون را از این صف یک جوری بکشیم بیرون و نوبت عاشقی را نفی کنیم

یادش بخیر وقتی من رفتم سال اول دبیرستان مادرم گفت نری تو کوچه خیابون عاشق یه لات بشی

البته بنده وقتی رفتم دانشگاه هم مادرم همین نصیحت را فرمودند!!!!!!!!!!!!!!!!!

که نری دست یه دانشجوی جلمبور را بگیری که من عاشق شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ما ممنوع الورود به صف عاشقی شدیم چه برسه به اینکه نوبتمون برسه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه این نوبت عاشقی برای ما آدمها یه چیز طبیعیه کاش میتونستیم یه جوری منطقی باهاش کنار بیاییم

به دوستم زنگ زدم گفتم با دخترت چکار کردی

گفت زنگ زدم به پدرش که عصر پدرش را دربیاره  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 8:40 توسط سمیرا| |

این را به یاد دوستی نوشتم که سالها پیش عزیزترین دوستم بود وفتی من ۱۲ سالم بود  با هم درس میخواندیم با هم مدرسه می رفتیم بهم خیلی در ریاضی کمک میکرد سال دوم دبیرستان از هم جدا شدیم و فقط دورادور از هم خبر داشتیم  وقتی فهمیدم دندانپزشکی قبول شده خیلی خوشحال شدم و این بی خبری طول کشید تا مدتها که خوابش را میدیدم فکر کردم برم پیداش کنم و ..... اگر ما آدمها قدر همدیگر را می دانستیم اگر همیشه به یاد هم بودیم اگر دوستی را قد ر و قیمت می دانستیم اگر عشق را قیمت  گذاری نمی کردیم اگر مشغله های زندگی مار ا اسیر خود نمی کرد شاید اینقدر غمگین نمی شدیم

عصر یک روز قشنگ

به یادش بودم بسیار و دراندیشه روزهای کودکی

در اندیشه روزهای دور و پر راز

آنقدر جستجو کردم نامش را و یادش را

و روزهای با هم بودن را و به دنبال دوست گمشده ۳۰ سال پیش

خود می گشتم

در ذهن خود او را می دیدم و در آغوش می گرفتم

یا د چشمهای سیا ه و زیبایش

و گیسوان بلند  او همواره در ذهنم نقش می بست

بعد از سالها که در شهر سبزم به جستجویش رفتم

ناباورانه باور کردم که او سالها پیش به دیار باقی سفر کرده

و من دوست روزهای خوب کودکیم را چه آسان  فراموش کرده بودم

تمار راه را تا خانه گریستم بلند و با فریاد گریستم

و کودکم خیره و مبهوت به من می نگریست

دلم برا ی او بسیا ر تنگ بود

و اشک و غم مرا در خود احاطه کرده بود

در خانه به گلدان شمعدانیم نگاهی کردم

و روزهای کودکی پررنگ تر شد و نمی دانستم چه کنم

به عکسهای روزهای کودکی نگریستم 

و نمی دانستم چه کنم

روحش شاد  دوست عزیزم مریم نیک سیرت

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8:44 توسط سمیرا| |

شاید فردا جور دیگر باشد

شاید فردا مهربان تر باشد

شاید فردا  صبح زود مهتاب بیاید پایین

شاید فردا عطر نرگس بپیچد همه جا

شاید فردا  جویبار پر شود از عشق و صفا

شاید فردا یک نفر باز بیاید لب حوض

وبرای ماهی قرمز دردانه من  اطلسی هدیه کند!

شاید فردا دل من باز شود

و تمام واژه های غمناک کوچ کنند از دل من !

شاید فردا سبدی برداریم

و سبد پر شود از مستی ما

شاید فردا رنگ دیگر باشد

شاید فردا آفتاب مهربان تر باشد

شاید فردا قناری برسد بر افلاک !

شاید فردا مرگ دوست نباشد با خاک!

شاید فردا همه چلچه ها برگردند

شاید فردا کودک بازیگوش  کودکی را با رنگ نقاشی کند !

شاید فردا بدوم تا ته دشت !

شاید فردا چناران بار زیتون بدهند!

شای فردا تو بیایی و من

نغمه ای ساز کنم با دف و نی

شاید فردا جور دیگر باشد

شاید فردا مهربان تر باشد     

این نوشته خودم بود نظر یادتون نره 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:20 توسط سمیرا| |


Design By : Night Skin