تبليغاتX
روزهای سبز

روزهای سبز

اجتماعی

سلام شما تا حالا شعبده باز دیده اید ؟؟؟؟

من یک جا چند میلیون دیدم  حالا بهتون می گم کجا !

دیروز روزنامه را ورق میزدم  قیمت  رهن خانه از شمال شهر از ۶۰ میلیون به بالا ود ر جنوب شهر از ۱۰

میلیون به بالا  قیمت خرید خانه در شمال  ۳۰۰ میلیون و در جنوب ۱۲۰ میلیون به بالا  قیمت   تورها ی

داخلی ۲۰۰ هزار تومن برای هر نفر به بالا قیمت تورهای خارجی ۵۰۰ هزار تو مان به بالا  قیمت مرغ

۲۳۰۰ تومن به بالا  قیمت گوشت ۱۰ هزار تومان به بالا  برنج ۲۰۰۰ تومان به بالا  آجیل ۱۱ هزار تومان به 

بالا  قیمت روپوش  ۲۰ هزار تومن به بالا و خلاصه همه چی همینطور رو به افزایش  حالا  حقوق کارمندها

۴۰۰ به پایین   و زندگی اکثر مردم زیر خط  فقر  با این حساب  آماری که از مسافرت های نوروزی

داده شد بالغ به ۷۰ میلیون  نفر در ایران به مسافرت نوروزی رفتن و خرید عید کردن و .......

واقعا هیچ  شعبده باز ی با این دخل و خرج قادر به ادامه نیست  که ما هستیم پس ما در این مملکت

میلیونها شعبده باز داریم !!!!!!!

 و شما هم یکی از  این شعبده بازها هستید  موفق باشید !!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:26  توسط سمیرا  | 

سال  ۱۳۸۶ مبارک باد

امیدوارم سال نو برای همه مرد م پر از شادی و برکت و سلامتی باشد

 سلام دوستان و فامیلهای عزیز سال نو و عید نوروز مبارک ببخشید دیر شد بند ه

با همسرو دختر م و تعدادی از دوستان با تو ر به  کاشان میبد و یزد رفته بودیم

جای  همه تان خالی خوش گذشت   هتل صفاییه یزد  و تمام هتلهای سنتی یزد

بسیار زیبا و دیدنی بود  ولی من که بزرگ شده شمال هستم و چشمهای سبزم

همیشه به دنبال سرسبزی  و روزهای سبزه دیدن  خونه های خشت و گلی آزارم

میداد !!!و عصرها خیلی دلم میگرفت خلاصه مسافرت خوبی بود ولی وقتی برگشتم

تهران احساس خیلی خوبی داشتم بخصوص که رفتم تجریش  را گشتم هیچ جای

دنیا ر ا با تجریش عوض نمیکنم  !!!!!!!  سال خوب و پر از سلامتی و شادابی داشته باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:9  توسط سمیرا  | 

سلام

امروز داشتم انباری را تمیز می کردم یه کتاب پید ا کردم به اسم نامه های بچه ها به خدا متن سه تایش

خیلی بامزه بود :

۱ - نامه  جودی به خدا : سلام خدای عزیز راستی شما که این همه وقت میگذارید یک سری آدم را به این دنیا میآورید و یک سری راهم از دنیا می برید !! خوب یه کمی کم آدم بیارید و اونها ر ا برای همیشه

نگه دارید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲ ـ نامه شارلوت به خدا : ای خدا جون آیا شما می توانید دست به یک پاکت شکلاتی که مامان در کمد گذاشته نزنید ؟! من که نمی توانم !!!!!

۳- نامه ادوارد به خدا : خدای مهربون چرا جوجه ها نمیتونن ژاکت بافتنی بپوشن تا در زمستون سردشون نشه !!!

حالا شما اگر برای خدا نامه می نوشتید  چه چیزی می گفتید ؟؟ حتما برام بنویسین  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:36  توسط سمیرا  | 

راستی راستی داره عید میاد  و بهتر از عید چهارشنبه سوری !!!! نمی توانید تصور کنید که من چقدر از روز چهارشنبه سوری لذت میبرم !!!!

مخصوصا عاشق ترقه و فشفه هفت رنگ هستم واقعیتش از سنم هم خجالت نمی کشم !!

کودک درون من بدجوری به بالغ وجودم برتری دارد !! و هر ساله چهارشنبه سوری این موضوع مشخص

می شود من خیلی از روی آتیش پریدن و فشفشه هوا کردن و  شور و هیجان و سبزی پلو ماهی را دوست دارم !!!

بخصوص محل ما ( میدان پالیزی ) محل جمع شدن بچه لاتها و قرتیهای شرق و شمال هستش !!

و این تحفه ها با موهای شبیه ادیسونی که برق را اختراع کرده یه شور و حالی به خیابونها میدن

خلاصه اگر چهارشنبه سوری تنها بودین  بیاین محله ما  انشالله که به همتون خوش بگذره فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:3  توسط سمیرا  | 

یکی از صفات پسندیده انسان دوستی و کمک به هم نوع است شما هم میدانید ولی بنده در یک قسمت  کمک به همنوع لنگ میزنم  و  آن هم زمانی است که کسی پایش گیر کند به جایی و بیفتد

در آن موقع من فقط می توانم بشدت بخندم و هیچ کار دیگری نمی توانم بکنم  حالا چرا اینو مطرح کردم

برای اینکه در همسایگی ما یک زن وشوهر مسن بسیار محترم زندگی می کنند که خانم حدود۷۹ و آقا

حدود ۸۲  سال دارد ! این دو همیشه عصرها دست به دست هم برای پیاده روی می روند  از بد روزگار

دیروز سرایدارمان سراسیمه زنگ را زد و از من و شوهرم کمک خواست و گفت این آقا و خانم دست به

دست پایشان سر خورده و در خیابان  افتاده اند !!!!!! شوهرم سریع لباس پوشید و رفت ولی من از

 شدت خنده روی زمین افتاده بودم هر چه همسرم صدایم میکرد از شدت خنده نمی توانستم بروم !!!!

شوهرم کلی دارو و بتادین و  وسایل پانسمان برد ولی من همینطور مثل دیوانه ها می خندیدم !!

تصور افتادن یک نفر  خنده دار است وای به حال دونفر  !!!!!!! یاد خدا بیامرز  پدر بزرگم افتادم

دکتر برایش عینک نزدیک بین و دوربین   داده بود یک روز اشتباهی به جای دوربین   نزدیک بین ر ا زد

و رفت خیابان  وقتی داشت از جوی آب می پرید جوی را نزدیک تر دیده بود و به جای پرش افتاده بود

توی جوی آب  !!!!!!  وقتی با شلوار پاره و عینک شکسته و پای زخمی آمد و من در را باز کردم از خنده روی

زمین افتادم !!!!!  خدابیامرزدش !!!!!!!!!!!!!!! 

 خلاصه بنده در زمینه افتادن آدمها  هیچ بویی از انسانیت نبردم !!!!  اینو گفتم که منو خوب بشناسین !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:19  توسط سمیرا  | 

سلام ای بی معرفتها بجز مسعود خان که فقط به وبلاگ من سرزد آخه شماها چه جور دوستهای

هستین ؟۱

 کامپیوترم درست شد

راستی بوی عید میاد شما هم حس میکنید ؟

نمیدونید که من چقدر عید و عیدی و چهارشنبه سوری را دوست دارم

عاشق تنفس بوی عید هستم انگار تمام ذرات هوا پر از عطر اقاقیها میشه

انگار همه کبوترها یکهو از سفر میان

انگار همه عاشق ها به عشقشون میرسن

انگار تو هنوز بچه ای و دلت میخواد یه اسکناس نو عیدی بگیری

انگار دلت برای پدر و مادرت خیلی تنگ می شه

مخصوصا برای پدری که نیست  انگار دلت می خواد خدا یک ثانیه اونو بفرسته پیشت

انگار دلت برای خنده پدرت خیلی تنگ میشه

انگار دلت می خواد به همه آدمها گل بدی

انگار دلت برای بچه های که لباس نو ندارن  مثل آتیش چهارشنبه سوری آتیش میگیره

و انگار .......

راستی اگر می تونین برای شاد کردن دل بچه های کوچیک به شیرخوارگاه ها و بچه های بی سرپرست

کمک کنین

هر کس یه بچه را شاد کنه خدا را شاد کرده  موفق و سالم باشین 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:2  توسط سمیرا  | 

با سلام به همه دوستان عزیز  به علت ویرووسی شدن رایانه اینجانب از خواندن نوشته های بسیار

زیبای من محروم خواهید ماند دعا کنید زودتر برف و بوران تمام شود تا رایانه من هم درست شود و شما 

به فیض خواندن مطالب من برسید    اگر سر زدید حتما برام بنویسید حالا هم از لب تاب دوستم دارم

استفاده می کنم  با هزار مصیبت !!!!!!  آخه من مثل دهاتی ها تا حالا لب تا ب ندیده بودم !!!!!!!!! موفق

سالم باشید 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:53  توسط سمیرا  | 

سلام یکی از دوستان که به وبلاگ من سر می زنند و در  ایران زندگی نمیکنند در وبلاگشان خاطرات جالبی نوشتند و من هم هوس کردم گاهی اوقات خاطره بنویسم

۱۸ ساله بودم که یکی از همکلاسی هایمان به نام مریم با پسر خاله همکلاسی دیگر (که سودابه نام داشت)  ازدواج کردن  پسره خیلی خوش تیپ و پولدار بود و ما هم در اون سن کلی حرصمون گرفته بود که این سودابه احمق !!!! چرا مریم را برای پسر خاله اش  انتخاب کرده ! (من و سه تا از دوستام )

مریم دختر لوسی بود و همیشه تو کلاس صدای گربه و جوجه و مرغ و خروس در میاورد و همه بهش میگفتن مریم جوجو !!!!!

خلاصه از همه بدتراینکه مریم و  سودابه مار ا عروسی دعوت نکردن !!! که این بیشتر لجمان

را  در آورد . عروسی مفصلی گرفته بودن و خلاصه یه روز منو سه تا از دوستام  برای فوضولی رفتیم

عکاسی که آلبوم عکسش را ببینیم  اسم و فامیل مریم را گفتیم و عکاس فکر کرد از مهمونها هستیم

و آلبوم را داد جاتون خالی  آلبوم را که باز کردیم شروع کردیم من گفتم خاک به سرت داماد !!!

چرا منو نگرفتی !!! دوستم گفت آخه این مریم خل و چل  که مثل بزغاله فقط صدای حیوونها را در میاره

چه به این داماد جیگری و این عروسی مفصل ؟؟ دوست دیگرم گفت حتما داماد مغز خر خورده بوده !!

وتمام مدت تماشای آلبوم به مدت ۴۵ دقیقه به مریم و سودابه و داماد دری وری گفتیم بعد ازاینکه آلبوم

را بستیم حساس کردیم دو تا آقا پیش ما نشسته بودن  و ما متوجه نشدیم  یکیشون که خیلی

خوش تیپ  بود بلند شد و گفت  مرسی از مرحمتتون  میشه آلبوم ر ا بدهید  چون بنده داماد هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

و آقای بعدی که همسر سودابه بود با من سلام و علیک کرد و گفت چطورین سمیرا خانم !!!؟؟؟؟

فقط دلم می خواست  آن لحظه زمین دهن باز میکرد و ما چهار تا را قورت میداد  !!!!!

 خلاصه با لبخند  ما را بدرقه کردند و خدار ا شکر که من دیگر هیچوقت مریم و سودابه را ندیدم چون به

تهران آمدم و گرنه چطوری توی صورتشان نگاه میکردم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نتیجه اخلاقی :

غیبت بکنید  !!!  ولی موقع غیبت مواظب دور و برتان باشید !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:48  توسط سمیرا  | 

سلام دو تا خبر دار م

اولی  آیا شما تا بحال به جمعه بازار  رفته اید  در جمعه بازار واقه در پارکینگ پروانه پر است از هنر

و اشیا عتیقه و زیورآلات و لباسهای محلی و تمام صنایع دستی ترکمن ها  و....... با قیمت های بسیار

مناسب بخصوص ترکمنها چیرهای  بسیار زیبایی دارند   بجای اینکه جمعه ها بخوابید  یا سر مادر و برادر

و همسرتان  غر بزنید و دستور بدهید بروید جمعه بازار   خیابان سعدی  پارکینگ  پروانه

خبر دوم به احتمال زیاد نثرهای ادبی من د ر  مجله روزهای زندگی  چاپ خواهد شد  به محض اینکه

چاپ شد بهتان خبر میدهم تا بخرید

مسئول دفتر مجله دکترای ادبیات دارد و وقتی نوشته هایم را خواند گفت بسیار خوب  است و من کلی

ذوق کردم  از اینکه بامن آشنا شدید خوشحالید نه ؟!!!!!!

 موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 18:59  توسط سمیرا  | 

 سلام راستی فکر می کنین در کشور ما واقعا بیشترین  کارایی از کا مپیوتر چیه ؟

من شرط می بندم یا برای چت کردنه یا برای وبلاگ نوشتن و یا برای رفع بیکاری  حالا لابد می گین

من دیوونه شدم که این قدر مطمئن صحبت می کنم نه خیر  برای اینکه خیلی عصبانیم !!!! 

برای اینکه وزارت محترم بهداشت و درمان یه برنامه کامپیوتری  داده که باید کلیه اطلاعات مراکز درمانی

وارد این سایت بشه و مدت سه ماه مهلت داده که فقط ۱۰ روز مونده   ولی تمام روزها یا مینویسن

سایت بسته است  یا   وارد برنامه که می شی صفحه اول به دوم نمی رسه و برنامه قطع می شه

و حالا فکر کنین هر مرکز درمانی حدود ۳۰ تا ۶۰ صفحه باید تکمیل کنه  آخه یکی نیست به این احمق ها

بگه شما که عرضه  ندارین از سایت و کامپیوتر استفاده کنین  غلط میکنین دست به کامپیوتر می زنین

 اگر حرفم را باور نمی کنین یه سر به بیمارستانها و مراکز درمانی بزنین ببینی چه خبر است  ترخدا هر کس عموش   دایی اش  خاله اش  و یا هر کس دیگه تو وزارت بهداشت درمان داره این مطلب ر ا بهش بگه   موفق باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:43  توسط سمیرا  |